تبليغاتX
...روزگاران

پنجشنبه بیست و دوم دی 1390

رباعی

بعد از کلی زور زدن(!)تونستم یه چیزی بگم:

بر این فرش دلم باشد ترنجی                 رفیقی،همره هر درد و رنجی

غنیمت دانمش من تا توانم                     که دیگر من نیابم همچو گنجی

نوشته شده توسط محمدجواد در 12:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم دی 1390

وبلاگ

یک نظر:

"سلام آقا جواد دست شما درد نکنه از وبلاگی که داری

ولی این وبلاگ به هیچ چیز پاسخ گو نیست فکر میکردم مطالب بیشتری داشته باشی از معرفی کتاب - برنامه ریزی - راه موفقیت ومطالب گوناگونی که میشود در آن کار کرد
به امید روزگارانی که پر باشد از عطر گل نرگس ویاس
پیچکی داشته باشد بر یک سرو بلند
برود تا بلندای سما

برسد تا به خدا"


باید فکر کنم که دقیقا در وبلاگ چی باشد.هرچند که اول بیشتر به همین دست نوشته ها فکرکرده بودم.مدت زیادی  گذشته و حتی رویه وبلاگ میتونه تغییر کنه.

وبلاگ غروب سمپاد هم هست که با یکی دیگه از بچه ها داریمش.باید فکر کرد....

نوشته شده توسط محمدجواد در 12:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390

این کارخانه ایست که تغییر می کنند...

سلام

هشت ماه است که ننوشته ام.حتی در تابستان.دیگر انگار آدم حوصله اش نمی آید بعد از مدتی.هر چند اونقدر حرف نگفته و نهفته دارم که باید تا عمر دارم بنویسم...

در همین سه ماه مدرسه آن قدر چرخ خوردیم که معلوم نیست از کجا شروع کنیم.آرام و قرار نداریم دیگر...این ور اون ور کردیم.ماه رمضون رفت،محرم هم اومد،همه رفتند و ما ماندیم.

کم کم شروع می کنم به گفتن....

نوشته شده توسط محمدجواد در 14:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390

باز هم بهار

سلام،یه سلام خیلی گنده!

خوبید؟چه خبرا؟ راستی عیدتون مبارک! من خداروشکر خوبم.اول از همه بگم که عید عالی بود! یه عید خیلی خوب.سال نود هم ایشالا خوب باشه.تا اینجاش که خوب بوده.

خیلی وقته نبودم.عید این ور اونور بوم نتونستم بنویسم.راهیان نور رفتم که خیلی خوب بود.خیلی حال داد دیگه....

خب فعلا دیگه من میرم!

نوشته شده توسط محمدجواد در 19:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389

عید!

سلام!امروز روز آخرساله.امروز قراره عید بشه.امروز...چه قدر گذشت و ما منتظر موندیم تا عید اومد!دیدیدُبالاخره عید هم آمد...

عیدو دوست دارم!و مخصوصا امروز رو!

خاطرات هشتاد ونه رو یه بار مرور می کنم تا با خیال راحت بریم سراغ نود...نمی دونم چرا،قبلا هم گفته بودم،حس خاصی نسبت به نود دارم....

هشتاد ونه...چه سالی!برای خیلی ها،سال خوبی بود ،و از جمله من.۷۵ تا هشتاد ونه،بدون هیچ حرفی هشتاد ونه یکی از بهترین ها بود...

خاطرات بسییییار زیادی داشت!از کلی دوستای جدید بگیر،متین،محمد حسین،امیر،ابوالفضل و....،تا کلی چیزا جدید...

حالا قراره یه سال جدید بیاد،امروز ساعت دوی شب.همه چیز آرومه،آرامش قبل از طوفان...!

نوشته شده توسط محمدجواد در 10:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389

کوه!

سلام!

امروز هم دوبازه رفتیم کوه!از دفعه ی قبلی هم بیشتر حال داد.خیلی خوب بود!

کلی عکس و اینا گرفتیم که بعدا میذارم.همون کوه مودر رفتیم.برفا آب شده بودن....همه جا ژرآب بود.ایشالا رو عکسا خاطره هارو توضیح میدم

نوشته شده توسط محمدجواد در 15:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389

چه لذتی داره صبح خونه باشی.امروز مدرسه نرفتیم!یعنی،خودمون پیچوندیم.فردا هم قراره دوباره بریم کوه.خودتون دیگه تا آخرداستان رو می دونید دیگه...

برای کشتن پرنده نیازی به تیرو کمان نیست.بال هایش را که بکنی،خاطرات پرواز روزی صدبار اورا خواهد کشت...وسخت تر ازین آن که،بال داشته باشی ولی پرواز نکنی،و من مدت هاست که پرواز نکرده ام.

ازبه را خواندم و تمام کردم.کتاب قشنگی بود.آن هم درباره ی پرواز بود،و پرنده ی پرکنده،خلبانی بود که پانداشت...وخاطرات پرواز...شاید به همین دلیل یاد این افتاده ام.

دنیا و زندگی اینجا شگفت انگیز است از این جهت که هیچ پیشبینی ای ممکن نیست و باید هر لحظه را لحظه به لحظه تجربه کنی.و این تجربه زیباست و شاید بسیاری از وقت ها غم انگیز...اما با تمام غم انگیزی اش روح ان قدرت را دارد ان را پشت سر بگذارد و دنبال لحظه ی بعد و تجربه ی بعد باشد....(نقل از بیا تا برایت بگویم...)

ازبه را خواندم و تمام کردم.کتاب قشنگی بود.

نوشته شده توسط محمدجواد در 13:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389

-باران-

بارون میاد.برف.بارون!

امسال ایشالا قراره سال پربرکتی باشه!می دونید چیه،ازهمین بارون هم پیداست...خیلی وقته داره میاد.شاید نماد سال نود باشه!کسی چه میدونه،شاید سال نود از هشتادونه بهتر باشه،که البته خواهد بود،ان شاالله.

کسی چه میدونه؟کسی چه میدونه نود چه فرقی با هشتاد ونه داره؟واقعا جز خدا چه کسی میدونه نود چه اتفاقاتی میفته؟بذار ببینم،شاید...شاید امام زمان ظهور کنه،شایدایران کشور دیگه ای بشه،شاید من از این مدرسه برم،شاید من تمام دوستایی رو که دارم از دست بدم،شایدمن کلا عوض بشم،شاید...نمی دونم.روزگار چیز عجیبیه.شاید برا همینه که اسم وبلاگم رو گذاشتم روزگاران....

عید،امسال هم میاد.تازه به اوج داستان رسیدیم!حس می کنم نود،یه ماجراجوییه...!خدا کنه،نود،بهتر لاز هشتاد ونه باشه.اون وقت چی میشه...

همین امروز،فهمیدم نود چه سالیه.امروز روز آخر مدرسه بود.حرف زدم و فهمیدم.میدونید،بعضی موقع ها،آدم یه سری چیز ها رو می فهمه،که معلوم نیست از کجا فهمیده...من هم همین طور.نود،سال باران....

از یا مقلب القلوب چشم می گذرانم،تا برسم به احسن الحال...

نوشته شده توسط محمدجواد در 20:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اسفند 1389

هشتاد و 9

بیست اسفند.به این تاریخ فکر می کنم.بیست اسفند.کم از یک ده تا به آخر سال.باورم نمیشه!هشتاد و نه هم گذشت.

بیست اسفند.سیصد و شصت و چهار روز گذشت از یک فروزدین امسال.چه سالی بود امسال.باز هم باورم نمیشه!امسالو میگم.صد،دویست،..هزار،دوهزار،نمی دونم....تا چرخ خوردیم.چرخ.سیصد و شصت درجه.شاید هم سیصد و شصت و پنج درجه!

بیست اسفند.بیست بهمن.بیست دی....بیست فروردین حتی.۲۰/۱/۸۹ با۲۰/۱۲/۸۹ بیستر از فقط یه دو فرق داره.حداقل هفت هشت رقم،اونم مرتبه بالاها...

بیست.نوزده.هیجده...یک.یک شنبه.دوشنبه...جمعه.ظهور،دعا،....پیامک ها،یادشون به خیر.پیامک.موبایل.کامپیوتر.اینترنت.وبلاگ...روزگاران.راحیل.خط شکن.آصف.ابوالفضل.کوله پشتی.بچه ها.بنیامین.احسان.بوی عطر.امیر.مسعود.حسین.خودم.متین.محمدحسین.احسان۲.امیرمهدی.هادی.امیررضا.محمد.صدر ا.علی۲.علی.و باز هم خودم.کتاب.رمان.رضا امیرخانی.بیوتن.ارمیا.قم.مشهد.قرآن.سمپاد.المپیاد.وباز هم خودم.شوخی.کوه.بیست اسفند،وباز هم خودم.

حکایت ۸۹،دراز حکایتی است!و ۸۹ دراز سالی....هشت.نه.هشتاد ونه.نود.

چه سالی بود هشتاد ونه!

نوشته شده توسط محمدجواد در 21:7 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم اسفند 1389

سلام!

امروز رفتیم کوه.خیلی حال داد!هوا البته عالیه!با این که خیلی باد و باران میومد ولی باد و بارونش ازون باد و بارونا نبود...خلاصه:باد بهار با ما آن کرد که با درختان کرد!

کوه مودر.همین نزدیکیا اراک.هفت هشت نفر بیشتر نبودیم.من و آقای غفاری،حسین ،مسعود،محمد،آقا محمدی با دونفر دیگه.

دریاچش هم پرآب بود.حال و هوای کوه هم خیلی به عکس گرفتن می خورد.برا همین چندتا عکس گرفتیم.که میذارمشون این جا:

 

من،مسعود،

حسین،مسعود، کنار دریاچه.

حسین.اونور کوه تو کوهپایه.مسعود هم اونطرف درحال آب خوردنه!

من با چفیه!

لیخند ملیح من!

خنده+چفیه+دریاچه+من!

حسین با چفیه!

دریاچه از پایین

من نشستم!اون پشته تتمه آبیه که جمع شده!

حسین از همون نما!

 

من،پایین کوه

 

خب قشنگ بود؟راستی نظریادتون نره!

فعلا خداحافظ!

نوشته شده توسط محمدجواد در 15:3 |  لینک ثابت   •